برای دخترم...

سلام به وبلاگ من خوش اومدین

خانوم دکتر

با وسایل دکتر بازی داری آراد رو معاینه میکنی بعد از گوش کردن صدای قلبش برمیگردی میگی: فشارت بالاست ، چاق شدی بعد یه آمپول هم براش میزنی   ...
30 فروردين 1394

با تاخیر 5ماهه

خانوم خانوما سلام دخترم چند وقته نیومدم آپ کنم خودت درجریانی چقدر سرمون شلوغ بوده عزیزم. به قول خودت ماشاله بزرگ شدی و کلی هم به مامان کمک میکنی هرچند هنوز برای مادری کردنت زوده ،عزیزم تا میتونی کودک بمون وبازی کن.میدونم به هرحال خواهر بزرگتری و یه روزی کلی برای برادرت خواهری میکنی و بعدش هم مادری، دختر کوچولوی مامان هنوز کلی بچگی مونده ،برای بزرگ شدن عجله نکن. نفسم وقتی با همون لحن زیبات صدام میکنی:مادر تمام خستگیم درمیره ،جان مادر خداروشکر برای بودنت کنارم تا وقتی دلم گرفته بیای وبغلم کنی و آرومم کنی  گلم دیگه کلی با برادرت اخت شدی هرچند هنوز اسباب بازیات رو ازش قایم میکنی ولی گاهی براش نقش یه مادر رو بازی میکنی ...
24 فروردين 1394

3سال و 2ماهگی

پاییز هزار رنگ اومده باز تا با بارونهای گاه وبیگاهش دلها رو شاد کنه و همه رو دعوت کنه تا با یه چتر تو دستشون روی برگهای زرد ونارنجی قدم بزنن وعاشق بشن دخترم امیدوارم پاییزهای عمرت سرشار از عشق باشه   عزیزم به قول خودت ماشاله بزرگ شدی . این روزها خیلی وقتم پره سعی میکنم تا میتونم برات وقت بزارم وباهات بازی کنم البته گهگاهی هم خستگی کار خودشو میکنه و واقعا توانی برام نمیمونه از شیطونیت که هرچی بگم کم گفتم دیگه اصلا به حرفهام گوش نمیدی بعضی وقتها من وبابا به این نتیجه میرسیم که انگار از افعال معکوس استفاده کنیم بهتره دیگه شبها تو اتاقت تنها نمیخوابی میگی باید بابایی بیاد پیش من بخوابه  وقتی خ...
7 آبان 1393

سی وچها وسی وپنج ماهگی

عزیزم امروز با لگو یه سری ساختمون درست کردی بعد گذاشتی رو کانتر و گفتی مامان نیگا چقدر خوشگله ......ازشون عکس بگیر به بابا نشون بدیم منم همونجا نگه داشتم که کارهام تموم شد عکس بگیرم رفتی خواب بعد از ظهرت رو کردی و از اتاق خواب اومدی بیرون گفتی مامان از خونه هایی که درست کردم عکس گرفتی؟ منم یادم افتاد که هنوز عکس نگرفتم  رفتم دوربین رو آوردم وخودتم اینجوری ژست گرفتی وعکس گرفتم اینجا دستت رو اینجوری گرفتی تا انگشتر دورا هم تو عکس باشه بعد بابایی زنگ زد فورا رفتی تلفنو جواب دادی ......داری توضیح میدی درحال عکس گرفتنیم گل دخترم درحال نماز خوندن عزیزم بالاخره داداش آراد روز 14 خرداد به دنیا اومد ...
4 تير 1393

سی ویک ،سی ودو وسی وسه ماهگی

عزیزم بعد از چند ماه فرصتی شد که بیام ویه مطلب جدید به وبلاگت اضافه کنم. یه سال جدید دیگه اومد و سومین عید زندگیت رو پشت سر گذاشتی عزیز دلم امیدوارم همه زندگیت بهاری وسبز باشه همیشه سالم وشاداب باشی گل من امسال دیگه به امید خدا یه خانواده کامل میشیم. خدایا شکرت از بعد از عید دیگه سرکار نرفتم والان تو مرخصیم وتو این مدت تو هم مهد نرفتی فعلا کنار مامانی تا بعد از اومدن داداش کوچولوت یه برنامه ریزی جدید برات بکنیم. عید رو فقط دید وبازدید بودیم وبه خاط وضعیت مامان نتونستیم مسافرت بریم  خانوم خانوما حسابی بزرگ شدی وپیشرفت کردی وماشاله شیطون الان که دارم مینویسم 2 هفته به تولد نی نی مونده که خیلی باهاش ارتب...
3 خرداد 1393

سی ماهگی

آوینای من نفسم 30 ماهگیت مبارک  سی ماهگی ماه پایان موقتی مهد کودک بود آخه دیگه از اول اسفند سرکار نرفتم ودیگه کل روز پیش خودم هستی تا وقتی برادر کوچولوت دنیا بیاد یه مسافرت هم رفتیم وبرگشتیم  راستی تو این ماه کلی از وسایل نی نی رو هم خریدیم ولی هنوز اسم انتخاب نکردیم قربونت برم مادر هر روز صبح میای شکم مامانو بوس میکنی میگی نی نی کوچولو........شیرین زبونم میدونی تو دل مامان نی نیه ومنتطری تا دنیا بیاد وبغلش کنی  از این ماه بیشتر برات وقت میزارم نازنینم  تو خونه یه دفعه بغلم میکنی و میگی مامان دوست دارم اون لحظه من تو بهشتم نمیخوام این لحظه ها رو با هیچ چیز عوض کنم بعضی روزها دوتایی با ه...
21 اسفند 1392

بیست وهفت.....بیست وهشت وبیست ونه ماهگی.......

خنده هات سبزه ی عیده خنده هاتو دوست دارم منو با خنده صدا کن گل دخترم نازدونه مامان یا به قول خودت (سیبا) این مدت کلی ماجرا داشتیم ماجراهایی از جنس نی نی  خدای مهربون بهمون یه داداش کوچولو داده که تا 3 ماه دیگه به سلامتی دنیا میاد وخانواده مون دیگه کامل میشه خدایا دوستت دارم واسه هرچی که بخشیدی همیشه این تو هستی که ازم حالمو پرسیدی بازم چشمامو میبندم که خوبیهاتو بشمارم نمیتونم فقط میگم خدایا دوستت دارم میخواستم همینجا برای نی نی توی راهمون هم مطلب بنویسم ولی دیدم بهتره وبلاگهاتونو جدا کنم فقط کاش این وبلاگها تا بزرگ شدنتون بمونن انشاله  تو این مدت کلی سرم شلوغ بود البته شلوغت...
21 اسفند 1392

بیست وچهار....بیست وپنج وبیست وشش ماهگی .......بازم دیر شد

عزیزتر از جان شیرینم جان مادر عمر مادر نفس مادر چه خوب که گل نازی چون تو دارم وهرروز ترا می بویم ومی بوسم    قربون قد وبالات بشم نازدونه ی مامان ماشاله کلی خانوم شدی گل دخترم کلی مستقل شدی خودت غذاتو میخوری اونم چه خوردنی بیشترشو میریزی  مثلا خودت کفشاتو میپوشی مسواک میزنی تو جمع کردن میز به مامان کمک میکنی کلی شعر یاد گرفتی: عمو زنجیرباف بله زنجیر منو بافتی؟ بله پشت کوه انداختی؟ بله  بابا اومده چی چی آورده؟ نخد وکشمش بخور وبیا با صدای چی؟ وقتی این شعرو میخونی خیلی خوردنی میشی برای هرکی میخونی آخرش میخواد یه گاز گنده ازت بگیره دیگه میتونی کامل جمله...
20 آبان 1392

يادي از آخرين روزهاي بارداري

عزيزم چند روز ديگه تولد دوسالگيته من اين روزا ياد روزهاي آخر بارداريم افتادم روزايي كه با حس هاي متضاد كه درهم آميخته بودن سپري ميشد . با شوق وذوق ديدن روي ماهت بعد از 9 ماه انتظار شوق وذوق در آغوش گرفتنت بوسيدنت و شيردادن به تو همش فكر وخيال داشتم وشبها به سختي خوابم ميبرد حركاتت رو توي وجودم ميشمردم ونگران بودم خداي نكرده برات مشكلي پيش نياد  دلشوره داشتم اضطراب داشتم آخرين كارهايي كه لازم بود رو انجام ميدادم ديگه خونه رو براي پذيرايي از وجود نازنينت آماده كرده بوديم عزيزم الان كه دارم مي نويسم اشكم سرازير شد آخه دلم تنگ شده عزيزمادر دلم براي وقتي توي دلم بودي وبا هر ضربه اي كه ميزدي منو از سلامتي...
29 مرداد 1392

بیست ویک - بیست ودو - بیست وسه ماهگی هههههه یه مامان بدقول

عزیزم سه ماهه نیومدم شرح حال بدم  آخه فرصت خوبی پیش نیومد ولی تو این مدت خیلی کارا کردیم کلی دخترگلم بزرگ شده وچیزای جدید یاد گرفته ولی پوشک همچنان باقیست. یه ویروس بد به اسم روزئلا گرفتی وچند روز تب کردی تو اون مدت که مریض بودی مامان خیلی غصه خورد ولی خدا روشکر بعدش خوب خوب شدی از علام بیماری فقط تب بود بعدش یه دونه های ریز پوستی زدی وخوب شدی. واسه خودت شعر میخونی و جمله می سازی وقتی شعر میخونی میخوام همون لحظه یه گاز گنده ازت بگیرم یه دفعه شروع می کنی به خوندن: تاب تاب اباسی خدامنونندازی اگه منوبندازی توبغل ماماتم بندازی   یا شعر ورزش صبحگاهی توی مهد رو نصفه نیمه میخونی: پ...
29 مرداد 1392