تاريخ : شنبه 27 ارديبهشت 1393 | 16:50 | نویسنده : مامان |

عزیزم امروز با لگو یه سری ساختمون درست کردی بعد گذاشتی رو کانتر و گفتی مامان نیگا چقدر خوشگله ......ازشون عکس بگیر به بابا نشون بدیم

منم همونجا نگه داشتم که کارهام تموم شد عکس بگیرم

رفتی خواب بعد از ظهرت رو کردی و از اتاق خواب اومدی بیرون گفتی مامان از خونه هایی که درست کردم عکس گرفتی؟

منم یادم افتاد که هنوز عکس نگرفتم 

رفتم دوربین رو آوردم وخودتم اینجوری ژست گرفتی وعکس گرفتم

اینجا دستت رو اینجوری گرفتی تا انگشتر دورا هم تو عکس باشهمحبت

بعد بابایی زنگ زد فورا رفتی تلفنو جواب دادی ......داری توضیح میدی درحال عکس گرفتنیم

گل دخترم درحال نماز خوندنزیبا

عزیزم بالاخره داداش آراد روز 14 خرداد به دنیا اومد

روز 14 خرداد صبح زود بیدار شدیم وساعت 7 راه افتادیم .

رفتیم مامان جون وخاله جون رو با خودمون همراه کردیم بعد شما رو بردیم خونه مانی پیاده کردیم ورفتیم بیمارستان .

ساعت 10.30صبح آراد جونم به دنیااومد خاله پیشم بود  وبعد هم ساعت 3 همراه مامان جون وبابایی و دایی وزن دایی اومدی ملاقات.

همه چهارچشمی منتظر عکس العملت بودن .......اولش یه کم گیج شده بودی آخه یه نی نی دیگه هم با مامانش هم اتاقی ما بودن ......همش اونا رو نگاه میکردی بعد منو بعد آراد رو .......

به دستم سرم وصل بود ناراحت شدی گفتی:مامان آمپول زدی؟

بعد توجهت به آراد جلب شد و کلی ذوق کردی

الهی مامان فدای شما خواهر وبرادر بشه محبتبوس

اون شب رو بیمارستان بودیم وشما پیش بابایی مونده بودی خیلی دلتنگت شدم عزیزدلم آخه اولین شبی بود که پیشم نبودی نازدونه م.

فرداش بابایی کارهای ترخیص رو انجام داد واومدیم خونه و خانواده ما به لطف خدا کامل شد. یاد این جمله کتاب تعلیمات اجتماعی افتادم:

خانواده تشکیل شده از پدر،مادر و فرزندان

خدایا خودت مواظب خانواده ما باش.......الهی آمین

واینگونه داستان شیطنت و کنجکاوی ویه کوچولو حسادت خانوم خانوما نسبت به برادر کوچولو یا به قول خودت آراد کوچولو آغاز شد.

الان که دارم مینویسم آراد جون 21 روزشه . 

تو این مدت خیلی حساس شدی البته ما تمام تلاشمونو برای روتین کردن اوضاع و به قول معروف حساسیت زدایی کردیم ولی الان باید بابایی توی اتاقت بخوابه واجازه نمیدی از اتاق بیاد بیرون ......صبحها که میخواد بره سرکار دنبالش گریه میکنی..... بابایی اجازه نداره آراد رو بغل کنه 

یکی ذوبار آراد رو بغل کرد تا دیدی بهش گفتی :باباجون آراد رو بغل نکن دستات درد میگیره منو بغل کنخندونک

دیشب یه لحظه رفتی تو اتاقت منم از فرصت استفاده کردم وآراد رو به بابا دادم ولی به سرعت از اتاق اومدی بیرون وبابایی هم به همون سرعت آراد رو داد به من.دلخور

از اول که با نی نی اومدیم خونه همش میخوای بغلش کنی و بوسش کنی وباهاش بازی کنی بعضی وقتها که خوابیده میری سراغش و بیدارش میکنی ومیگی دوستش دارمبوس

روزای اول میخواستی بغلش کنی بهت گفتیم شکمش اوف شده وقتی خوب شد بغلش میکنی

بعد تو 10 روزگی نافش افتاد و برگشتی گفتی مامان حالا میتونم بغلش کنم؟

اینجا به وعده مون وفا کردیم وبرای اولین بار دادیم بغلش کردی

این خواهر وبرادر نفس مننمحبت

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 4 تير 1393 | 16:49 | نویسنده : مامان |

عزیزم بعد از چند ماه فرصتی شد که بیام ویه مطلب جدید به وبلاگت اضافه کنم.

یه سال جدید دیگه اومد و سومین عید زندگیت رو پشت سر گذاشتی

عزیز دلم امیدوارم همه زندگیت بهاری وسبز باشه همیشه سالم وشاداب باشی گل من

امسال دیگه به امید خدا یه خانواده کامل میشیم. خدایا شکرت

از بعد از عید دیگه سرکار نرفتم والان تو مرخصیم وتو این مدت تو هم مهد نرفتی فعلا کنار مامانی تا بعد از اومدن داداش کوچولوت یه برنامه ریزی جدید برات بکنیم.

عید رو فقط دید وبازدید بودیم وبه خاط وضعیت مامان نتونستیم مسافرت بریم 

خانوم خانوما حسابی بزرگ شدی وپیشرفت کردی وماشاله شیطون

الان که دارم مینویسم 2 هفته به تولد نی نی مونده که خیلی باهاش ارتباط خوبی برقرار کردی

میای روزی چند بار شکممو بوس میکنی و میگی داداش کوچولومحبت

تو این مدت کلی اسم تو لیست انتخاب داشتیم من یه اسم میگفتم -بابایی یه اسم میگفت و تو هم اول وآخرش میگفتی آرین

اما الان چند وقته روی یه اسم سه تایی به توافق رسیدیم: آراد

حالا دیگه به برادرکوچولوت میگی آراد کوچولو

یه مدته از خونه قبلی اثاث کشی کردیم واومدیم خونه جدید .تا حالا نجربه شرکت تو جابجایی خونه نداشتی برای همین برات جالب بود البته عزیزم خیلی اذیت شدی ولی دیگه اینقدر مستقل شدی که حتی به مامان وبابا کمک هم میکنی

تو خونه جدید از همون شب اول اتاقتو جدا کردیم وتو بدون هیچ مشکل واعتراضی رفتی تو تختت خوابیدی .فدای دختر گلم بشم که اینقدر عاقل وخانوم شده

چند شب پیش هم تخت پارک رو برای آراد کوچولو باز کردیم وساک بیمارستان رو هم آماده کردیم اومدی متکای نوزادیت رو دادی که بزاریم تو تخت داداشت مهربونم.

کسی میاد خونمون میبریش تو اناق و میگی تخت داداشمو ببینبوس

یه روز دوتایی رفته بودیم بیرون قدم بزنیم که من از فرصت استفاده کردم ورفتم تو سیسمونی فروشی که برای آراد کوچولو یه شیشه شیر و پستونک بخرم که اگه لازم شد دم دست باشه اونجا فیلت یاد هندوستان کرد وتو هم شیشه شیر وپستونک میخواستی خلاصه سیسمونی فروشی رو گذاشتی رو سرت آخرش هم از خرید منصرف شدم و اومدم بیرون ترسو

 

عکسهای این سه ماه نفسم

 

کنار سفره هفت سین

 

کوزه کاشت خودم خندونک

باغ وحش ارم

سیزده بدر وطبیعت گردی

درحال خوردن غذای مورد علاقه- ماکارینی

بازی با نازنین وامیرحسام ومانی تو پارک ارم

اینجا دارم میرم بیمارستان برای چکاب تو هم حاضر شدی وبا مامان اومدی 

شیرین زبونم از بس اونجا خوردنی شده بودی که خانم دکتر وپرستارها خیلی لوست کردن ........وقتی نوبتمون شد رفتیم پیش دکتر گفتی سلام خانم دکتر ......بعدشم موقع گوش کردن به صدای قلب نی نی همه چیز برات جالب بود  و خیلی دوست داشتی وهمش میگفتی صدای قلب آراد کوچولومحبت

تو اردیبهشت ماه بیشتر بعد از ظهرها با بابایی میریم پارک که شما دوچرخه سواری یاد بگیری ولی درواقع همش بابا داره دوچرخه رو هل میده

آخرشم اینجوری تموم میشهدلخور

بازم دوچرخه سواری



تاريخ : شنبه 3 خرداد 1393 | 22:51 | نویسنده : مامان |

آوینای من نفسم 30 ماهگیت مبارک 

سی ماهگی ماه پایان موقتی مهد کودک بود آخه دیگه از اول اسفند سرکار نرفتم ودیگه کل روز پیش خودم هستی تا وقتی برادر کوچولوت دنیا بیاد

یه مسافرت هم رفتیم وبرگشتیم 

راستی تو این ماه کلی از وسایل نی نی رو هم خریدیم ولی هنوز اسم انتخاب نکردیم

قربونت برم مادر هر روز صبح میای شکم مامانو بوس میکنی میگی نی نی کوچولو........شیرین زبونم میدونی تو دل مامان نی نیه ومنتطری تا دنیا بیاد وبغلش کنی 

از این ماه بیشتر برات وقت میزارم نازنینم 

تو خونه یه دفعه بغلم میکنی و میگی مامان دوست دارم اون لحظه من تو بهشتم نمیخوام این لحظه ها رو با هیچ چیز عوض کنمقلب

بعضی روزها دوتایی با هم میریم بیرون وقدم میزنیم یا با کوروش ومامانش میریم پارک بازی میکنیم 

یه روز تو خیابون در مغازه ساعت فروشی بهم گفتی مامان: ساهت میخوام

منم یه دونه ساعت بنفش برات گرفتم برات بستم خیلی خوشحال شدی ماچ

حالا هر وقت میخوایم برین بیرون میگی مامانی ساهتمو برام میبندی

 



تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند 1392 | 7:50 | نویسنده : مامان |

خنده هات سبزه ی عیده

خنده هاتو دوست دارم

منو با خنده صدا کن

گل دخترم نازدونه مامان یا به قول خودت (سیبا) این مدت کلی ماجرا داشتیم ماجراهایی از جنس نی نی نیشخند

خدای مهربون بهمون یه داداش کوچولو داده که تا 3 ماه دیگه به سلامتی دنیا میاد وخانواده مون دیگه کامل میشهقلب

خدایا دوستت دارم واسه هرچی که بخشیدی

همیشه این تو هستی که ازم حالمو پرسیدی

بازم چشمامو میبندم که خوبیهاتو بشمارم

نمیتونم فقط میگم خدایا دوستت دارم

میخواستم همینجا برای نی نی توی راهمون هم مطلب بنویسم ولی دیدم بهتره وبلاگهاتونو جدا کنم فقط کاش این وبلاگها تا بزرگ شدنتون بمونن انشاله

 تو این مدت کلی سرم شلوغ بود البته شلوغترم میشه اما همینقدر بگم که سعی میکنم دیگه کمتر کار کنم وبرای شما وقت بیشتری بزارم عزیز دل مادر

بزرگترین پروژه ای که در دست داشتیم انجام شد واونم پوشک گیرون بود که با همکاری گل دخترم با کمترین دردسر انجام شد 

خیالم راحت شد پیش خودم فکر میکردم اگه تا اومدن نی نی تو رو از پوشک نگیریم خیلی خنده دار میشه همزمان جفتتونو پوشک کنیمزبان

شیرین زبون دلبرم از همه دل میبری خانوم خانوما از بس حرفات وکارهات شیرینه 

شعر خوندنات

کارهای بامزه ت

کلمه های مخصوص  خودت که تو دهن هممون انداختی مثل:

چه بخر؟؟؟؟(چه خبر)

چن کنی؟؟؟(چیکار میکنی)

الهی قربونت برم ماشاله خیلی هم کنجکاوی یه دفعه تو ماشین برمیگردی مامان اون چیه اونجاست؟؟؟یا اون چیه اون بالاله؟؟؟؟(بالاست).......بعد من پشت فرمون به قول خودت چن کنم؟؟؟؟؟نمیدونم منظورت چیه تو هم هی سوال پیچ میکنی خلاصه داستان داریم

کتاب خوندنات که خیلی خوردنیه

نقاشی کردنت دختر هنرمندم

هنرنماییهات تو کلر بوک مهد که آخر هر فصل بهمون میدن

کارت یادگاری که مهد به مناسبت عید قربان بهتون داده بود ....دست خاله های مهربون درد نکنه

کتاب خوندن

کتاب خوندن حتی موقعی که میخوای بخوابی

 خوابیدن همراه کتابها وعروسکها وکیفهایی که زیر پتو هستناوه

گردش زمستانی

کارگاه مادر وکودک که مهدتون برگزار کرد

عکس هنرنماییمونو نمیزارم خیلی خنده دار شد آخه وقتمون خیلی کم بود نصف تایمو شما خواب بودینیشخند

تولد رومیناجون 

درحال دیدن کارتون مورد علاقه ت (دورا)

غرق دورا میشی ودیگه هواست نیست کلی هم کلمات انگلیسی و چیزای دیگه یاد گرفتی قلب

میری جلوی آینه موهاتو اینجوریمیکنی بعد میگی خوشگل شدم؟؟؟؟ماچ

 

تولد بابایی 

 

خانوم خانوما لباس پوشیده کیفشم دستش گرفته برای تولد بابایی آماده س

چقدر ذوق کرده بودی از چند روز قبل تا چند روز بعد همش تو حال وهوای تولد بابایی بودیهورا

اینم کیک تولد همسر عزیزم قلب

 



تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند 1392 | 7:30 | نویسنده : مامان |

عزیزتر از جان شیرینم

جان مادر

عمر مادر

نفس مادر

چه خوب که گل نازی چون تو دارم وهرروز ترا می بویم ومی بوسم 

 

قربون قد وبالات بشم نازدونه ی مامان ماشاله کلی خانوم شدی گل دخترم

کلی مستقل شدی

خودت غذاتو میخوری اونم چه خوردنی بیشترشو میریزی 

مثلا خودت کفشاتو میپوشی

مسواک میزنی

تو جمع کردن میز به مامان کمک میکنیتشویق

کلی شعر یاد گرفتی:

عمو زنجیرباف

بله

زنجیر منو بافتی؟

بله

پشت کوه انداختی؟

بله 

بابا اومده

چی چی آورده؟

نخد وکشمش

بخور وبیا

با صدای چی؟

وقتی این شعرو میخونی خیلی خوردنی میشی برای هرکی میخونی آخرش میخواد یه گاز گنده ازت بگیره

دیگه میتونی کامل جمله بسازی وحرفای قلمبه سلمبه بزنیماچ

دختر گلم عاشق کتاب خوندن ونقاشی کردنه کتاب خریدن از ما وخط خطی کردن ونقاشی کردن وآخرسر پاره پوره کردن از تو

خلاصه داستان داریم با عشق کتاب بودنت مثلا یه شب نصفه شب بابایی که همچنان (آقا روح اله) صداش میکنی بیدار میشه میبینه تو تختت نیستی بعد نگران میشه میره تو هال میبینه تو تاریکی داری میگردی استرس

بابایی:آوینا اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟؟تعجب

آوینا: دنبال کتاب ئصه ک (قصه) میگردمزبان

تو ماشین باید فقط آهنگهای مورد علاقه ت رو گوش بدیم ما حق انتخاب نداریم همش سه تا آهنگو دوست داری که هیچ ربطی هم به هم ندارن

اناراناری   .......مرتضینیشخند

یاسی......حامد پهلانزبان

قلب یخی......مازیارفلاحیقلب

تقریبا هر روز باید یه سر بریم پیش مامان جون مغازه رو به هم بریزی 

قربونت برم وقتی میخوای بخوابی سرتو میزاری رو دست مامان یا بابا سریع میخوابی البته یه عادت عجیب وغریب هم داری ...... وقتی میخوای بخوابی باید ما لباس بدون آستین بپوشیم که تو راحت دستت رو بکنی زیر بغلمون وبخوابییول

داریم روی پروژه پوشک گیرون کار میکنیم ولی پیشرفت چندانی نداشتیم یه بار میگی یه بار نمیگی 

عکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس

آوینا وبابایی تابستان - جاده چالوس

شهریور ماه رفتیم مسافرت دایی جون هم همراهمون اومد خیلی خوش گذشت

ابتدای جاده فومن - خانوم خانوما در حال صبحانه خوردن

 

زندگیمقلب

 

این عکسو یه روز که اومده بودی تو آشپزخونه وهی میگفتی بغلم کن ازت گرفتم البته خیلی وقتا یه دفعه وسط یه کاری گیر میدی ومیگی بغلم کن

 

اینجام داری با دایی جون فیلمهای نوزادیت رو میبینی الهی من فدای جفتتون بشم

داری گلهای پارک رو میچینیاز خود راضی

 



تاريخ : دوشنبه 20 آبان 1392 | 16:07 | نویسنده : مامان |

عزيزم چند روز ديگه تولد دوسالگيته من اين روزا ياد روزهاي آخر بارداريم افتادم روزايي كه با حس هاي متضاد كه درهم آميخته بودن سپري ميشد . با شوق وذوق ديدن روي ماهت بعد از 9 ماه انتظار شوق وذوق در آغوش گرفتنت بوسيدنت و شيردادن به تو

همش فكر وخيال داشتم وشبها به سختي خوابم ميبرد حركاتت رو توي وجودم ميشمردم ونگران بودم خداي نكرده برات مشكلي پيش نياد 

دلشوره داشتم اضطراب داشتم

آخرين كارهايي كه لازم بود رو انجام ميدادم

ديگه خونه رو براي پذيرايي از وجود نازنينت آماده كرده بوديم

عزيزم الان كه دارم مي نويسم اشكم سرازير شد آخه دلم تنگ شده عزيزمادر

دلم براي وقتي توي دلم بودي وبا هر ضربه اي كه ميزدي منو از سلامتيت مطمئن ميكردي واي كه چه حسي داشت اولين باري كه متوجه تكون خوردنت شدم چندروز مانده به عيد سال 90 بود با بابايي داشتيم ميرفتيم شهرستان توي ماشين براي اولين بار متوجه تكون خوردنت شدم اون موقع 4 ماه بود كه اومده بودي تو دل مامان ، همون لحظه به بابايي گفتم داره تكون ميخوره 

دلم براي تك تك روزهايي كه تو توي دلم بودي و باهات حرف ميزدم ودرد دل ميكردم تنگ شده تو با اون دل كوچولوت شدي همدم لحظه هاي خوشي وناخوشيم لحظه هايي كه دلم ميگرفت ويا دلم ميشكست با تمام وجودم حضورت رو حس ميكردم و اميدوار ميشدم

حالا تو شدي همه زندگي من و آغوشم تا ابد به روت بازه تا هر وقت از هر كس وهرچيز دلگير شدي بداني كه مادر اينجاست تا تو رو درآغوش بگيره تا بهت بگه بدون قيد وشرط دوستت داره تا بدوني هميشه پشت وپناهته 

دلم براي روزهاي اول اومدنت تنگ شده بعضي روزها ساعتها ميشينم وفيلم وعكسهاي اون موقع رو مي بينم خودت هم مياي كنارم وبا من نگاه ميكني و وقتي ازت ميپرسم اين ني ني كوچولو كيه؟ ميگي ؟ من

آوينا

تو كه با بودنت به من ميگفتي: تو حالا يك مادري 

از اين پس معناي كلمه مادر رو درك خواهي كرد

معناي وجودي موجودي كه تو رو درون خودش وبا تك تك ذرات وجودش پرورانده وحالا نيز بايد از عطوفت ومحبت بي پاياني كه خداوند در  قلبش نهاده  به تو عشق بورزه

آره آويناي دو ساله من ، دلم براي شير دادن به آوينا كوچولو تنگ شده عزيزم هرگز لحظاتي كه تو رو درآغوش مي گرفتم و با آرامش شير ميخوردي ومن محو تماشاي صورت ماهت ميشدم يادم نميره - لحظه هاي مادرانه ام وقتيي در اغوشم آرام ميگرفتي وميخوابيدي وتمام آرامش دنيا رو به من ميدادي .

عزيزم وقتي ديگه نتونستم بهت شير بدم  نميخواستم بيام چيزي بنويسم آخه از اينكه ديگه شير مادر تموم شده بود خيلي ناراحت بودم يادم مياد روزي كه ديگه بهت شير ندادم  بغض كرده بودم و ناراحت بودم بعد يه دل سير گريه كردم البته دختر گلم با اين موضوع كنار اومد و مامان رو تنها نزاشت

اين روزها سالروز لحظه هاي آمدن توست 

روزهاي آخر 9 ماه انتظار شيرين

روزهاي نزديك وصال ، وصالي كه از قبل محكم شده بود وحالا به ديدار نزديك ميشد 

بيا وبه اين دنيا قدم بزار وبا دستهاي كوچكت شادي هاي بزرگ هديه كن

 

پروردگارم تورا شاكرم كه مرا مادر نام نهادي وميوه اي از بهشتت در دامان من قراردادي

از تو ميخوام از لطف وكرمت به هركس كه آرزوي مادرشدن رو داره اين سعادت رو عطا كني 

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 | 11:17 | نویسنده : مامان |

عزیزم سه ماهه نیومدم شرح حال بدم  آخه فرصت خوبی پیش نیومد ولی تو این مدت خیلی کارا کردیم کلی دخترگلم بزرگ شده وچیزای جدید یاد گرفته ولی پوشک همچنان باقیست.

یه ویروس بد به اسم روزئلا گرفتی وچند روز تب کردی تو اون مدت که مریض بودی مامان خیلی غصه خورد ولی خدا روشکر بعدش خوب خوب شدی از علام بیماری فقط تب بود بعدش یه دونه های ریز پوستی زدی وخوب شدی.

واسه خودت شعر میخونی و جمله می سازی وقتی شعر میخونی میخوام همون لحظه یه گاز گنده ازت بگیرم

یه دفعه شروع می کنی به خوندن:

تاب تاب اباسی

خدامنونندازی

اگه منوبندازی

توبغل ماماتم بندازی

 

یا شعر ورزش صبحگاهی توی مهد رو نصفه نیمه میخونی:

پاپاپا  لالالا   

پاپاپا  لالالا

پاهاش ئشنگه (قشنگه)

دستاش ئشنگه

موهاش ئشنگه

 

یا اینکه از یک تا ده رو به انگلیسی میگی اونم با ژست مخصوص به خودت که خیلی خوردنیه

سلام کردنت خیلی بامزست از اتاق میای تو هال سلام میکنی از هال میری تو دستشویی سلام میکنی نیشخند

تا گوشی زنگ میخوره سریع جواب میدی: سلام خوبی خوبم 

تو مهد قلدری می کنی دمپایی خودت رو نمیپوشی مال نی نی های دیگه رو به زور میگیری ومیپوشی

کلا دوست داری مالک همه چیز باشی وبا کسی شریک نشی حتی اسباب بازی بقیه رو به زور میگیری ونمیدی نمیدونیم با این اخلاقت چیکار کنیم.

عشق عینک آفتابی هستی تا میشینی تو ماشین سریع عینکت رو میزنی روی چشمای قشنگت

 

تازگی ها به بابایی میگی آقا روح اله آخه طناز ودلناز اینجوری بابایی رو صدا میکنن تو هم یاد گرفتی وقتی بابایی رو آقا روح اله صدا میکنی خیلی خواستنی میشی

از زبون اونا به منم میگی عمه سیبا (عمه سویبا)زبان

 

 

خیلی بستنی ذوست داری وهرروز بعد از ظهر بستنی میخوای ومیگی: بتیتی بتیتی

وقتی میخوای با کسی خداحافظی کنی براش بوس میفرستی وبای بای میکنی 

یه مورد بامزش وقتی بود تب کرده بودی ومرتب میرفتیم پیش دکترت ولی تو دوست نداشتی برای همین تا میرفتیم توی اتاق دکتر فورا میگفتی بریم بریم بعد موقع رفتن سریع میدویدی دم در و برای دکتر بوس وبای میفرستادی تا زود بری بیرون

 

 

 

 

 

خوب تو این مدت کلی عکس گرفتیم که چندتاشو میزارم

اول از همه تولد پسرخالت امیرحسین جیگر که خیلی همدیگه رو دوست دارین تو تیرماه برگزار شد البته اینقدر شیطون بازی درآوردی که یه دونه عکس خوب نداری بزارم

اینم عکس امیرحسینی(كلي به لباسشم خنديديم) راحته بچمنیشخند


 

 بعد تولد مانی جون رفتیم یکی از دوستای کلوپ آلرژی اونجا همه نی نی ها اومده بودن وحسابی خونه رو منفجر کردید البته تو تازه خوب شده بودی و زیاد حال نداشتی

آوینا خانوم و ژینو جون

 اینجا همه بچه ها جمع شده بودن که شمع فوت کنن ولی تو تو اتاق خوابیده بودی

 

 اونم با این ژست مخصوص خودت                                                                                        

اینم طبیعت گردی های خانوم خوشگله

 

 

 

این عکسا رو هم امروز گرفتم داغه داغ

بعد از حموم موهاتو از پشت بستم نیشخند

بعد رفتی تو اتاق سرتو کردی تو کیسه اسباب بازیهات که همه چی توش پیدا میشه

 

  

 

اینجا داری بقایای یکی از گوشیهامون رو بهم نشون میدی که خودت نابودش کردی



تاريخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 | 11:16 | نویسنده : مامان |

الهي مامان فدات بشه همه دنياي من، بعد از مدتها اومدم يه چيزي بنويسم ولي بايد از دلشوره ونگراني بنويسم الان چند وقته مرتب تب ميكني يكي دوبار رفتيم پيش دكترت گفت از يه ويروسه وچيز مهمي نيست اما توي ده روز گذشته اين سومين باره كه تب ميكني البته ميگن شايد به خاطر دندون درآوردن باشه ولي امروز سحر كه بابايي بيدار شد سحري بخوره ديد كه باز تب داري بيدار شدم بهت دارو داديم تبت پايين اومد ولي من از نگراني ديگه خوابم نبرد امروز بعد از ظهر ميريم پيش دكترت مي گم برات آزمايش كلي بنويسه انشااله چيزي نيست 

از همه دوستان ميخوام تو اين ماه مبارك برامون دعا كنن.



تاريخ : چهارشنبه 19 تير 1392 | 9:43 | نویسنده : مامان |

ای کاش اینقدر درگیر روزمرگی ودغدغه های زندگی ماشینی نشیم تا بتونیم بیشتر باهم باشیم واز لحظه لحظه باهم بودنمون لذت ببریم . با تو بهترین وشیرینترین روزهای عمرم رو سپری می کنم وقتی داری جلوی چشمام قد می کشی وبزرگ میشی گذر عمر خودم رو میبینم ومیگم ایکاش بتونم دنیایی پر از محبت وعشق ویکرنگی و پر از پاکی کودکانه رو پا به پای تو تجربه کنم.

عزیزم الان دو ماهه نیومدم چیزی بنویسم تمام سعیم رو میکنم که بیشتر باهات وقت بگذرونم ماشااله اینقدر شیطون شدی که دیگه وقتی برای خرید کردن بیرون میریم نمیتونیم تورو باخودمون ببریم آخه همش توی خیابون میخوای بدو بدو کنی ودست مامان وبابا رو ول میکنی یا اینکه تنبل میشی وهمش میگی بغلم کنید.

البته پارک رفتن وبازیهامون سرجاشه قربونت برم وقتی سوار ماشین میشی فورا شروع میکنی به خوندن شعر ومیگی: تاب تاب عباسی.... اینقدر تاب بازی رو دوست داری که وقتی سوار میشی دیگه پایین نمیای وهمش نی نی های دیگه باید منتظر بمونن ببینن کی نوبتشون میشه.

وقتی به صورت مثل ماهت نگاه میکنم توی دلم میگم خدایا یعنی تو دنیا موجودی هست این اندازه که من دخترم رو دوست دارم کسی یا چیزی رو دوست داشته باشه .

تو این مدت دو تا مناسبت هم داشتیم روز مادر وروز پدر ، بهترین کادوی روز مادرم رو از تو گرفتم که تو پست قبلی نوشتم وکادویی هم که ما به بابایی دادیم یه جفت کفش بود البته با بوسه هامون روزش رو تبریک هم گفتیمخجالت

ایقدر کارای شیرین وبامزه انجام میدی وحرفای خوشگل میزنی که دل همه خانواده وفامیل رو بردی . مثلا تازگیا به بابایی میگی:آها رولا (آقا روح اله)

دیگه میتونی راحت با کلماتی که بلدی و مرتب یاد میگیری ، با همه ارتباط برقرار کنی . توی مهد خاله مربیت رو خاله مریا (خاله مریم) صدا میکنی وحتی توی خونه هم مرتب اسمش رو میاری .

شمارش عددها رو تا 10 یاد گرفتی الهی مامان فدای اون زبون شیرینت بشه وقتی اعداد رو به حالت شعر میشماری ومیگی خیلی بامزه میشی.

اجزای اصلی بدن رو هم کامل یاد گرفتی و وقتی اسم قسمتهای مختلف بدن رو میگم سریع با انگشتات نشون میدی.

عادتهای خوابیدنت که دیگه خیلی جالب شده حتما باید روی دست مامان یا بابا بخوابی ویکی از دستاتو میزاری زیر لپت بعد میخوابی.

قربون سلام گفتنات بشم تو خونه از اتاق خواب میای توی پذیرایی سلام میکنی هروقت هرجایی وارد میشیم سریع میگی سلام .

هروقت چیزی از دست کسی میگیری میگی : مرسی

دیگه خودت میتونی کفشات رو بپوشی خانوم خانومای مستقل.

توی مهد کدبانو صدات میکنن از بس دنبال خاله همش میخوای توی آشپزخونه باشی وسرت تو کابینتا باشه.

اصلا تحمل گرسنگی رو نداری وقتی گشنه میشی دیگه قاطی میکنی وهمش غر میزنی تا یه چیزی بدم دستت بخوری.

وقتی کسی نماز میخونه تو هم میری کنارش وشروع میکنی زیر لب زمزمه کردن ومثلا داری نماز میخونی وقتی سجده میری پخش میشی رو زمین وهمش اینور واونور رو نگاه میکنی تا ببینی کی باید بلند شی ولی تا میخوای بلند شی پات توی چادرت گیر میکنه ودوباره پخش میشی.

هر وقت دست خاله پری ودایی بهمن کتاب میبینی تو هم درس خون میشی و از وقتی مهد میری خیلی کتاب خون تر شدی همش یه کتاب دستت میگیری و کلمات مخصوص آویناییت رو میگی ومثلا داری درس میخونی یا اینکه یه خودکار برمیداری وشروع میکنی به نوشتن کلا این کلمه رو درطول روز بارها تکرار میکنی: خوتی خوتی خوتی .......(خودکار)

میوه هایی که خیلی دوست داری به ترتیب هندوانه - موز وسیب هر وقت تو خیابون یه ماشین هندوانه فروش میبنی شروع میکنی به گفتن:هونونو هونونو (هندوانه)نیشخند

عاشق کفشای پاشنه بلندی اینقدر خونه دایی جون با دلناز سر پاشنه بلند باهم دعوا کردین که برات یه جفت صندل پاشنه دار گرفتم و وقتی برای اولین بار پوشیدی کلی ذوق کردی وخوشحال شدی برای تولد طناز جون هم پات کرده بودی ونانای کردی زندگی مادر.

اینم عکسای تولد طناز خانوم خوشگل عمه

طناز عمه تولدت مبارک خانومی

اینجا مثلا میخواستیم هرکدوم با یه دوربین ازتون عکس سه نفره بگیریم که طبق معمول تو ودلناز دنبال بازیگوشی بودین وعکسامون زیاد جالب نشدن

وای اینجا دیگه آوینا ودلناز یه کارایی کردن که همه خیلی خندیدیم - داشتیم عکسای تکی طناز خانوم رو می گرفتیم که دوتا خانوم خانوما مثل پارازیت پریدن روی تخت و میخواستن مثل ژست های طناز وایسن وعکس بگیرن که نتیجه کاملا مشخصهنیشخندراستی خانوم گلم صندل پاشنه داراشم پاش کرده رفته رو تختماچ

تصویر زیباترین مخلوق خدا تو زندگیم

جدیدترین مدل عکس درطبیعتچشمک

آوینا موقع نماز خوندن- خونه مادربزرگ

از دیروز که یه تعطیلات چهار روزه داریم دیدم فرصت خوبیه که برای همیشه پوشک کردن خانوم خانوما رو بزاریم کنار والان که روزدومه دیگه از کت وکول افتادم قربونت برم اصلا توباغ نیستی میبرمت توی دستشویی همش بازیگوشی می کنی هر چی بهت میگم الکی میگی: باشه ولی باز کار خودت رو میکنی یه بار دلسرد میشم ومیگم حالا زوده بهتره بی خیال شم بعد یه حرکت مفید ازت می بینم دوباره امیدوار میشم خلاصه که فعلا همینجوری داریم پیش میریم اگه یه کوچولو با مامان همکاری کنی درست میشه.

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 16 خرداد 1392 | 0:21 | نویسنده : مامان |

روز مادر وتولد فاطمه زهرا (س) بر همه مبارک باشه.

امروز بهترین واولین هدیه رو از دخترم گرفتم اینقدر اون لحظه خوشحال شدم که اشک از چشمام سرازیر شد

ماجرا اینه که امروز وقتی من وبابایی از سرکار اومده بودیم وآوینا خانوم لالا کرده بود خانم همسایه در واحدمون رو زد وبعد یه پاکت پستی بهم داد وگفت اینو امروز پست آورده ولی چون خونه نبودید به من داده خلاصه من وبابایی هم کنجکاو شدیم که توش چیه ! نامه از طرف مهد آوینا فرستاده شده بود وتوش یه کارت پستال بود که یه طرف روبان وطرف دیگش یه نقاشی که دخملم عشقم برای مامان کشیده بود و زیرش از زبان آوینا نوشته شده بود: مامان جونم روزت مبارک 

مهد کودک در یک اقدام زیبا این کارت رو برای تبریک روز مادر برای من ارسال کرده بود اون لحظه من وبابایی اینقدر خوشحال بودیم که دوتایی چشمامون پر از اشک شد از مدیر ومربیان مهد دخترم به خاطر این کار بسیار زیبا سپاسگزارم وباید بهشون بگم نمیدونید با این کارتون چقدر منو خوشحال کردید.قلب

اینم عکس کارت پستال

اینقدر احساساتی شدم که نفهمیدم چی نوشتم اما اگه اینو همین امشب نمینوشتم خوابم نمیبرد.



تاريخ : چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 | 8:15 | نویسنده : مامان |

دخترگلم امروز برای اولین بار رفتی مهدکودک از ساعت 8صبح تا 1 بعد از ظهر

اول صبح که بعد از یه تعطیلات طولانی میخواستیم بریم سرکار هرچی میخواستم بیدارت کنم بیدار نمیشدی آخه دوست نداشتی از تخت خوابت جدا بشی

هرچی می گفتم آوینا عزیزم بیدار شو بریم ددر چشاتو می بستی ومیگفتی :لالا لالا

بالاخره بعد از یه مدت غر زدن بیدار شدی وباهم رفتیم بیرون

چون روز اولت بود مدیریت مهد گفتن باید پیشش باشین تا چند ساعت عادت کنه قربونت برم خودم نمیتونستم اما از خاله پری خواهش کردم که باهامون بیاد این بود که هر سه باهم رفتیم

اولش که رفتی سراغ جاکفشی ومیخواستی کفش بچه ها رو بپوشی وهمش میگفتی: پا پا نیشخند

بعد رفتی توی کلاست ومنم رفتم سرکار قربونت چقدر بال بال زدی وگفتی : من مامان 

تازه خوبه خاله پری مهربون رو باخودمون برده بودیم

تا یک ساعت خاله پیشت مونده بود و چیزایی که لازم بود رو به مربیت گفته بود بعد به خاله گفتن دیگه برید آخه همش می گفتی: پری پری پری ومیخواستی بری پیشش

ظهر هم که خودم اومدم دنبالت مربیت گفت دخمل خیلی خوبی بودی وبی قراری نکردی وبای بای کردی اومدیم خونه

الهی مامان فدات شه نزاشتی برسیم خونه وتو ماشین خوابت برد از بس خسته شده بودی

خداکنه توی مهدکودک لحظات خوبی داشته باشی تا خیال مامان وبابا هم راحت باشه

اما کلمه های وترکیبهای تازه فراوانی داریم که نمیخوام همه رو بنویسم ولی به چند مورد اشاره می کنم که برات خاطره بشه:

مکو=مسواک ونمکدون

ما=ماشین

لاق=لاک

شدده=چی شده؟

النگو

ماه هی=ماهی

تادا=طاها

پده=پارسا

رولا=روح اله(بابایی)

نم نم=هرنوع خوراکی

نکٍن=نکن

دد=دست

آینا=آوینا

 

 



تاريخ : يکشنبه 18 فروردين 1392 | 0:08 | نویسنده : مامان |

عید همه مبارک

توی پست قبلی زیاد نوشته بودم برای همین یه مطلب جدید باز کردم

آوینای گلم تو این مدت نتونستم بیام وبرات بنویسم برای همین دو تا ماهگرد وعید باهم شد

خلاصه اینکه یکم اسفند موعد واکسن هجده ماهگیت بود و خداروشکر به موقع زدیم ومشکلی پیش نیومد البته سه روز تو خونه مواظبت بودیم ومن و بابایی هر دو مرخصی گرفتیم

بعد هم دیگه آخر سال وکارهای دم عید مثل خونه تکونی وخرید و... والبته دیگه نیاز به توضیح نیست که شما توی خونه تکونی وبقیه کارها چقدر کمک کردی و زحمت کشیدینیشخند

چهارشنبه سوری هم برگزار کردیم وبا اینکه هواسرد بود خیلی خوش گذشت همه رفتیم خونه خاله جون و آتیش روشن کردیم و تو هم کلی نانای کردی

اینم عکس شیرین ترین شکلات دنیا تو شب چهارشنبه سوری

مراسم بعدی تولد پسر عمه پارسا بود که خونه مامان بزرگ برگزار شد امسال که کلی رقصیدی و دلبری کردی

امسال پسر عمه پارسا صاحب یه داداش شد که تو هم خیلی دوستش داری و همش میخوای بغلش کنی

طاها - پارسا - آوینا

اینجاهم اصرار میکردی من نی نی رو بخوابونم ولالایی هم میخوندی

ومیخواستی بغلش کنی وراه ببری

حالا مگه کوتاه میومدی از ما انکار از تو اصرار

حالا عکسهای هفت سین عیدمون که هر لحظه امکان اینکه یه شیرجه بزنی وسطش بود برای همین یه گوشه با ترس ولرز چیده بودیم وهمش مراقب بودیم

با این وجود یه چند بار انگشت کردی تو سمنو و آب تنگ ماهی و.....

این کوزه هنر مامان بزرگه (مامان بابایی) که خیلی دستش درد نکنه زیبا شده بود

خانوم خانوما وبابایی کنار سفره هفت سین

الهی سالهای زیادی با لبخند کنار سفره هفت سین بشینی زندگی مادر

آوینا خانوم کنار سفره هفت سین بعد از سال تحویل

 

بعد با خانواده مامان فری و خاله جون رفتیم مسافرت

اینم عکسای سفر

درحال شیرخوردن توی ماشین

قربون این ژست خوابیدنت بشم من

آوینا وبابایی - بندر انزلی

جاده جواهرده - رامسر

اولین تله کابین سواری آوینا

چه میکنه با این عینک آفتابی و فرفره ای که مامان جون براش خریده

 



تاريخ : جمعه 16 فروردين 1392 | 2:39 | نویسنده : مامان |

چه پربار کردی ثانیه های بودنم را گل دخترم

چه زیباییهایی با وجودت به من نشان دادی

عاشق لحظه لحظه های عمرم باتو هستم

حالا که بیست ونهمین بهار زندگیم را با دومین بهار زندگیت جشن میگیرم

بیدار شدن هر روز صبح را کنار تو دوست دارم

عاشق لبخند سلام صبحت هستم

عاشق شیطنتها وبازیگوشی های بچه گانت که منو یاد بچگی خودم میندازه

عاشق اون وقتایی که حالت دویدن میگیری ومیخوای دنبالت کنم وتو هم موقع فرار کردن قهقهه میزنی ومنو خوشبخت ترین مادر دنیا میکنی

عاشق کارها وکلمه هایی که برای اولین بار تجربه میکنی و برای من وبابایی وخودت تازگی داره

عاشق صحبت کردنت که هرکلمه ای بهت میگم سعی میکنی تکرار کنی حتی اگه نتونی وغلط غلوط بگی ودوباره همه باهم بخندیم وخودت هم شروع کنی به خندیدن

عاشق وقتایی که صدای اذان میاد یا مسجد میبینی یا کسی وضو میگیره با اون زبون شیرینت میگی: الله اکبر

عاشق وقتایی که میخوایم بریم خونه کسی نزدیک خونشون میگم: آوینا داریم میریم خونه کی؟ فورا جواب درست رو میگی

عاشق خرابکاریهات تو خونه که هر وقت هم مثلا دعوات میکنیم بازم توجه نمیکنی و شونه هات رو بالا میندازی و میری ( کلا ابهت من وبابایی تو فامیل زبانزده)نیشخند

عاشق قلدر بازیها و(( بدش بدش )) گفتنات وقتی یه چیزی رو میخوای انگار میری روی تکرار و همش میگی: بدش بدش بدش بدش

عاشق نانای کردن ولالایی خوندنات و تا ماشین سوار میشی سریع میگی: نانای ومیخوای ضبط رو روشن کنیم

عاشق اون موقعهایی که یه خوراکی دست کسی میبینی سریع دستت رو میبری نزدیک دهنت ومیگی؟نٍم نٍم (تازگیا خیلی حرفه ای آدامس هم میجوی)

عاشق ناز کردنات موقع غذا خوردن و وقتایی که میخوام ویتامین وآهنت رو بدم تا دست من میبینی فرار میکنی و می پری بغل بابایی وسرت رو میچسبونی به سینه ش تا دهنتو قایم کرده باشی

عاشق محبت ومهربونی خالصانه و کودکانه ات نسبت به نی نی ها وبزرگترها وقتی یه بچه میبینی شروع میکنی به ناز کردن و نی نی  نی نی گفتن ویا همینجوری یه دفعه یاد خاله ها و بقیه می افتی وشروع میکنی به گفتن اسماشون و میگی: پری(خاله پریسا) مانی (مامان بابایی) داداش امیر( پسرخاله امیرحسینت) دایی بگ بگ (دایی بهمن) دیلنا ( دختر دایی دلنازت) طانا ( دختر دایی طنازت) و........

وقتی خوابت میاد سرت رو میزاری روی دست من یا بابایی و می گی :لالا یعنی خوابت میاد

هرکاری که انجام بدیم فورا تکرار میکنی

تا یه لباس نو تنت میکنیم سریع میری جلوی آینه وبا لبخند خودت رو برانداز میکنی ودلبری میکنی

من یه عاشقم ،با خالصانه ترین عشقی که خدا در وجود انسان قرارداده واون عشق مادری ست

 

 



تاريخ : جمعه 16 فروردين 1392 | 1:57 | نویسنده : مامان |

 

همیشه کلمات را برای بیان عشقم به تو کم می آورم

هیچ واژه ای را برای توصیف احساسم به تو کافی نمی بینم عزیزترینم

وقتی نبودی چگونه زندگی می کردم که حالا نمی توانم حتی یک لحظه بدون اینکه کنارم باشی وصدای قلبت را به صدای قلبم گره بزنم بخوابم

حالا باید درآغوشت بگیرم ولالایی های مادرانه بگویم تا دلت ، تا دلم آرام گیرد

حالا دیگر شده ای همه چیز مادر

بهانه ای شده ای برای زندگی کردن - تلاش کردن - امید داشتن - خوشحال بودن - وهمه زیبایی زندگی

 

بعد از دوماه اومدیم

تو این مدت وقت نشد بیام بنویسم اما تمام تلاشم رو کردم که با خانوم خانوما وقت بگذرونم

تواین مدت خیلی کارهای جدید یادگرفتی وکلی واسه خودت خانوم شدی

عزیزم نمیدونم قبل از تو زندگی چجوری می گذشت آخه الان نمیتونم یک دقیقه بدون اینکه به توفکر کنم زندگی کنم تا وقتی از سرکار برمی گردم دلم برات خیلی تنگ میشه البته به خاطر اینکه بتونم بیشتر باهات باشم ساعات کاریم رو کم کردم الان دیگه وقت آزاد بیشتری دارم وکلی با هم بازی می کنیم و می ریم بیرون می گردیم.

کلی کلمه ها وترکیبهای تازه یاد گرفتی اعداد رو یادگرفتی وقتی بهت می گن آوینا دستات کو یا اجزای صورت رو می پرسن همه رو درست میگی قربونت برم این جور مواقع اینقدر شیرین می شی که دلمون میخواد یه گاز گنده ازت بگیریم

کلمات جدید:

پری(خاله پریسا)

دایی بگ بگ (دایی بهمن)

پیشی

جیجی (همه عروسکها) که موقع خوابیدن همه رو باید ردیف کنارت بخوابونیم تا بخوابی(خلاصه یه باغ وحش رو میخوابونیم)

تلام (سلام)

برف

اسب

بابا آمد

اونجا

آینه

امیر(امیرحسین)

عمه

عمو

اینقدر خانوم شدی که حد نداره آخه تو کارهای خونه هم کمک میکنی مثلا هر وقت رو زمین آشغال ببینی فورا می بری میندازی تو سطل آشغال (البته بعضی وقتها وسایل خونه رو هم میندازی تو آشغالا)

لباسهات رو کم وبیش میپوشی وقتی میگم آوینا شال وکلاه بپوش بریم سریع کلاه رو سرت می کشی وشالت هم میندازی دور گردنت تا میرسیم خونه جورابات رو درمیاری ومی بری میزاری تو کشو البته اون مرتب کردن فقط به درد...............

 

موقع غذاخوردن میای سرمیز کنار ما میشینی وقتی بیرون غذا میخوریم دیگه خرابکاری نمیکنی وفقط غذاتو می خوری

یه سری دندون آسیاب داری درمیاری که دیگه راحت بتونی همه چی بخوری اما هم چناین غذاهای آبگوشتی رو بیشتر دوست داری وکلا آش خیلی دوست داری سیب زمینی وماکارونی هم دوست داری

عروسکهات رو روی پات میزاری وبراشون لالایی میگی

تا چشمت به دستمال کاغذی می افته سریع دمات رو میگیری ومیگی بهم بده تا دماغم رو تمیز کنم

از کارتون پینگو خیلی خوشت میاد فکرکنم به خاطر خرابکاریهاشه

 دیگه داری کم کم از دیوار راست هم میری بالا میری رو مبل وروی دسته ش می ایستی یا روی دوچرخه ت سرپا می ایستی بعضی وقتا یه کارهایی می کنی که آدم شاخ درمیاره

خیلی مهربون ودست ودل بازی وقتی یه چیزی میخوری به بقیه هم تعارف میکنی وبا دست خودت توی دهنشون میزاری

تو دی موهات رو کوتاه کردیم آخه با اینکه بلند شده بو ولی فر بود ونمیزاشتی گل سر بزنم

اینم عکست وقتی اومدیم خونه جلوی آینه موهات رو نگا می کردی

یه هفته پیش خیلی تب کردی وحتی شب بردیمت بیمارستان مامان آنفولانزا گرفته بود وطفلک بابایی دوشب پشت سرهم نمیخوابید ومواظب من وشما بود البته باید از خاله پری هم یه تشکر ویژه بکنیم آخه اگه پیشمون نمیموند با اون حالم نمیتونستم مواظبت باشم تمام شب رو تو بیمارستان بغلش بودی و حواسش بهت بود باید بگم خواهر گلم تو بهترین خواهر وخاله دنیایی انشاالله توزندگی به آرزوهات برسی و همیشه سلامت باشی خدارو شکر حال تو هم بهتر شد وبعد از چندروز بالا وپایین شدن تب وسرفه خوب خوب شدی خداکنه دیگه هیچ وقت بیماریت رو نبینم دخترگلم.

عکسای این دو ماه رو هم بزاریم اینجا یادگاری بمونه

شب یلدا مصادف بود با تولد دایی جون وهمه خونشون جمع بودیم

داداشی تولدت مبارک

 

دلناز-آوینا درحال دست زدن بعدشم کلی نیناش ناش کردن

گردش زمستانی - جاده چالوس

 

 

 

 



تاريخ : يکشنبه 8 بهمن 1391 | 16:52 | نویسنده : مامان |

خاله: مامانت خونه س؟

آوینا: نه

خاله: مامانت سر کاره؟

آوینا: نه

پانزده ماه از تولدت گذشت عزیزترینم ومن می خوام از شیرین زبونیات و شیرین کاریهات بگم اما راستش رو بخوای دلم برای نوزادیت تنگ شده برای اون روزای اول که تازه داشتم مادر بودن رو تجربه می کردم

هرچند لحظه لحظه زندگی با تو برام لذت بخشه وحاضر نیستم این لحظات رو با دنیا عوض کنم

دایره المعارف آوینا:

آب

بابا

مامان

من

بده

تاب

دایی

کجا

کجاست

کو

 Hello

Baby

خانوم گلم هرچی بهش یاد میدم با دقت گوش میده وتلاش می کنه تکرار کنه

اما از شیرین کاریهات بگم که چه میکنی؟!!!

هم چنان کنجکاوی در مورد وسایل خونه ادامه داره وبرعکس پیش بینی های قبلی که همه میگفتن کم کم همه چی برات تکراری میشه هیچی تکراری نشده دیگه الان خودت یه پا متخصص شدی وتازه می خوای تو تعمیر خراب کاریات هم نقش داشته باشی مثلا هفته پیش بابایی داشت جارو برقی رو تعمیر می کرد یه پیچ گوشتی دستت گرفته بودی و استاد شده بودی وطبق معمول با این کارت دل مامان وبابا رو حسابی بردی .

تازگیا احساس می کنم یه کم داری لوس میشی تا یه چیزی رو ازت میگیری می زنی زیر گریه وحالا مگه آروم میشی اشکای گنده از چشای نازت می ریزی وکلی اخم میکنی آخه جگر گوشه مامان وسایل خطرناک رو باید ازت بگیریم .

وقتی غذات تموم میشه دستات رو بلند می کنی وخدارو شکر می کنی

کنترل TV رو برمیداری وکانال عوض میکنی بعد خودت شروع میکنی به توضیح دادن که کانال عوض وشده ودستات رو دراز می کنی که این جوری شده

یه کوسن رو پات میزاری و انگار داری لالایی می کنی و نی نی میخوابونی

تواین چند هفته که شیرخشک کم شده بود خیلی اذیت شدی وحالا کلی بابت شیرخوردنت داستان داریم اول اینکه وقتی شیرخشک نان3 قحطی اومد ما به ناچار وبا سختی یه قوطی هومانا3 پیدا کردیم وپیش خودمون فکر کردیم که به راحتی شیرخشکت رو عوض میکنیم اما تو با خوردن اولین قطره دیگه لب نزدی و هیچ مدل شیر دیگه هم نخوردی خلاصه 3 روز کلا شیر نخوردی وهمه داشتیم نگران می شدیم تا اینگه به سختی یه قوطی نان3 پیدا کردیم اما تو دیگه به مامان وبابا اعتماد نداشتی واز دست ما شیر نمیخوردی و هم چنان هم نمیخوری فقط از دست مامان بزرگا وخاله جون شیر می خوری خلاصه مارو حسابی سرکار گذاشتی روزای تعطیل که خونه خودمونیم اصلا شیرخشک نمیخوری مجبوریم ببریمت خونه یکی از مادربزرگا تازه اونجاهم اگه من وبابایی تو اتاق باشیم نمیخوری ولی ما که پیشت نباشیم شیشه شیر رو تا ته میخوری نوش جونت زندگی مادر . حالا کی می خوای دوباره به مامان وبابا اطمینان کنی نمی دونم اما امیدوارم به زودی این اتفاق بیفته وامیدوارم مشکل شیرخشک حل بشه.

این ماه مصادف بود با محرم و تو همایش شیرخوارگان حسینی هم شرکت کردیم

اونجا هم عکاس ها همش ازت عکس می گرفتن

اینم چندتا عکس از نازدانه من تو همایش شیرخوارگان حسینی

 

 

 

مراسم تعزیه روز عاشورا روی دوش بابایی

یه روز که هواخوب بود رفتیم بیرون دیدیم ماشین کثیفه بابایی گفت یه آب بزنم که آوینا خانوم هم شروع کرد به کمک کردن وسطش هم با صدای ضبط ماشین ها قر هم میداد

 

آوینا تو شهربازی پروما

فدای ژست گرفتنت خوشگل مامان توخونه داری دوچرخه سواری می کنی



تاريخ : سه شنبه 21 آذر 1391 | 0:22 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.