





![]() |
|
![]() |
سلام به وبلاگ من خوش اومدین
نه ماه از تولد شیرینترینم گذشت تو این مدت هرلحظه پا به پای تو زندگی رو یه جور دیگه نگاه کردم وتجربه کردم مثلا وقتی با کنجکاوی و شوق وذوق به یه درخت که برگهاش رو باد تکون میده نگاه میکنی به یادم میاری که خدای مهربون چقدر زیبایی خلق کرده وما به سادگی از کنارش میگذریم وبعضی وقتها نادیده میگیریم .چه اشکال داره ما هم مثل یه کودک نوپا به همه چیز جوری نگاه کنیم که انگار اولین تجربه ی دیدنه.
توی ماه گذشته روی اصواتی که از خودت درمیاری کلی تمرین کردی بابا گفتن رو تمرین کردی وموفق شدی وبابایی رو خیلی خوشحال کردی.
روی پاهات می ایستی البته با کمک وداری سعی میکنی راه بری.
از پله بالا میری و کلی کنجکاوی میکنی .
میری سراغ کابینتها ودرشون رو باز میکنی .
سرعت چهاردست وپارفتنت زیاد شده و کلی شیطونی میکنی.
از بقیه دندونا خبری نیست .
تا صدای آهنگ میشنوی نی ناش ناش میکنی ودست میزنی .
توی کارهای خونه به مامان کمک میکنی
مثلا اینجا وقتی مامان کشوت رو مرتب میکه تو از این ور لباسارو میریزی زمین
عاشقتم دختر شیرینم چه قدر اون روز بوسیدمت



وقتی بیرون میریم همه دوست دارن بیان باهات حرف بزنن و بغلت کنن توهم براشون میخندی و اصلا غریبی نمیکنی.
گل گلم گل رو میخوره



هفته پیش مامان بزرگا همزمان یه کاری براشون پیش اومد و دونفری رفتن مسافرت واز اونجایی که خاله جون هم دانشگاه داشت یه روز رو پیش عمه جون موندی وروز بعدش مجبور شدم ببرمت سرکار دیگه چقدر شیطونی کردی بماند ......
فقط این عکسا رو میزارم که نشون میده درکل دختر خوبی بودی


شنبه گذشته هم روز تولد حضرت فاطمه(س) وروز مادر بود وقتی از سرکار اومدم بابایی زودتر رسیده بود و ما رو غافلگیر کرد برامون کادو گرفته بود یه گوشی برای مامان ویه الاغ رقاص واسه دخملی بعدشم شام رفتیم بیرون.
باهم رفتیم خونه مادربزرگا وازشون به خاطر تمام زحمتهایی که برامون کشیدن ومیکشند سپاسگزاری کردیم البته هیچ کاری نمیتونه جبران زحماتشون باشه .

همسر عزیزم از طرف خودم ودختر گلمون ازت ممنونم و میگم هردوتامون عاشقتیم.

لحظه هایم را باتو زندگی میکنم ای که همه زندگی منی
نفسهایم را به شوق نفس کشیدنت نفس نفس میزنم ای بهانه نفسهایم
دستهای کوچکت را در دستانم میگذارم تا شوق زندگی را به دست آورم
چشمهایم را به چشمانت می دوزم تا با هر نگاهت دلم روشن شود
به صدایت گوش فرا می دهم که زیباترین نوای زندگی مادر است
از هر لحظه بودن با تو لذت میبرم وخدا را روزی هزاران بار شاکرم به خاطر وجود زیباترین هدیه اش در خانه ام.
.gif)
بالاخره وقت برای آپ کردن وبلاگ عروسکم پیش اومد با کلی خبر از پیشرفتهای خانوم گلم
اول اینکه دختر گلم دوتادندون خوشگل داره که الان یک ماهه دراومدن وکلی براشون ذوق کردیم انشاالله به سلامتی بقیه مرواریدهای خوشگل هم در میان
دوم اینکه تو این ماه یکی زیباترین لحظات زندگی مادرانه ام رو تجربه کردم وقتی پرنسسم برای اولین بار گفت: ماما لحظه ای که هرگز فراموش نخواهم کرد
این ماه آوینا خانوم کلی مسافرت وگشت وگذار کرد وبا جاهای جدید وآدمهای جدید آشنا شد برای اولین بار دریا رو دید

آوینا کنار دریای خزر

اولین سیزده به در آوینا خانوم

آوینا خانوم رفته دشت هشتگرد
عروسکم تو این ماه داره حرکات رو به جلوبرای چهاردست وپا رفتن رو شروع کرد وتا این لحظه که مینویسم کلی پیشرفت داشته الان دیگه میتونه چهار دست وپا بره و حسابی کنجکاوی کنه
دیگه اینکه دست زدن یاد گرفته وتا میگی آوینا دست بزن شروع میکنه به دست زدن و کلی ذوق میکنه الهی من قربون اون دستای کوچولوت برم که همه زندگیمن
خیلی هم به آگهی های تبلیغاتی تلویزیون علاقه داری و در هر وضعیتی باشی روتو برمیگردونی که تلویزیون رو ببینی عسلم
بیرون رفتن رو خیلی دوست داری وکلی توی کالسکه بهت خوش میگذره
امیدوارم لبات همیشه پرخنده باشه گلکم
عزیز دلم آوینای خوشگلم هفت ماهگیت مبارک
انقدر توی پست قبل درحال وهوای عید بودم که مطالب مربوط به هفت ماهگی خانوم گل یادم رفت
اما هفت ماهگی پر بود از لحظات زیبا وفراموش نشدنی دختر گلم داری تلاش میکنی صحبت کنی ومرتب د د د د .... میگی ویه وقتایی هم یه صداهای دیگه ای در میاری
دیگه میتونی محکم سرجات بشینی و به تکیه گاه وکمک احتیاج نداری
از دندون های خوشگل هنوز خبری نیست
حرکت های رو به جلوت هم پیشرفت کرده وداری کم کم چهار دست وپا رفتن رو یاد میگیری
موقع غذا خوردن هم همش بال بال میزنی که قاشق بعدی رو تو دهنت بزارم وهمین کارات خیلی شیرین ودیدنیه
وقتایی که مامان سرکاره خیلی دختر خوبی هستی واصلا مادرجون ومامان جون وعمه وخاله رو اذیت نمیکنی دختر مهربونم
از این ماه موز و سرلاک و روغن زیتون و خرماهم به رژیم غذاییت اضافه شد نوش جونت عزیزم
در آخر باید بگم عاشقتم
.gif)
سلام سلام صدتا سلام وعید همه مبارک خدا کنه توی سال جدید همه سالم وخوشحال باشن مخصوصا نی نی ها
امسال اولین سالیه که لحظه تحویل سال پرنسسم آوینا خانوم هم با ما کنار سفره هفت سین بود وحسابی هم خوشحال وسرحال بود
خدا یا شکرت به خاطر این فرشته آسمونی که شده همه زندگی ما
عزیزترینم انشاالله از این لحظه های شیرین توی زندگیت فراوان ببینی و سالهای بهتری پیش رو داشته باشی

الان که دارم مینویسم چندروز از عید گذشته وما همچنان در حال دید وبازدید هستیم قبل از عید هم یه مسافرت داشتیم آوینا خانوم رو بردیم کرمانشاه سرزمین آبا واجدادیمون البته به علت سردی هوا وبارش برف وباران نتونسیم گشت وگذار داشته باشیم اما یه سر رفتیم غار قوری قلعه وخانوم خانوما هم حسابی دوست داشتن

اینجا هم یه نمایشگاه صنایع دستیه که آوینا داره نی نی رو میخوابونه نی نی هم مثل خودش داره انگشت میخوره گهواره نی نی شبیه گهواره بچگی های مامانه


برای سال تحویل هم برگشتیم خونه وعید دیدنی هم رفتیم کلی هم عیدی گرفتیم
اینجا هم خونه مادرجون برای عید دیدنی رفتیم وباکراوات پسر عمه پارسا از آوینا خانوم عکس گرفتیم
نانازم چقدر کراوات بهت میاد

ویه عکس با پسر عمه پارسا که تولدش هم بود تولدت مبارک آقا خوش تیپه

راستی این کوزه هم هنر دست مادرجونه که مخصوص آوینا خانوم درست کردن دستشون درد نکنه عکسش رو اینجا میزاریم که یادگاری بمونه

عزیز دل مامان امسال عید نوروز ما یه حال وهوای دیگه ای داره آخه به امید خدا تو با ما کنار سفره هفت سین هستی .
تو خونه تکونی وخرید عید پا به پای مامان وبابا کمک میکنی خانومم .
البته امسال من تنهایی نتونستم خونه تکونی کنم بیشتر زحمت هاش گردن خاله پری ومامان فری بود وشما هم به نوبه خود خیلی کمک کردی مثلا اینجا وقتی مامان داره اتاق خواب رو تمیز میکنه این کارو میکنی
میله تختت رو میخوری ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!




وموقع تمیز کردن اتاق خواب خودت تنهایی خوابیدی البته قرار بود به طول بخوابی نه به عرض

موقع خرید کردن هم کمال همکاری رو کردی
قربون اون تیپت برم خوش تیپ مامان






عکسهای آتلیه هم بالاخره آماده شد البته من الان دو تا رو میزارم بقیه رو بعدا اسکن میکنم ومیزارم چون خودم اسکن کردم کیفیتش پایین اومده


عزیز دلم گل خوشگلم آوینا خانوم شش ماهه شد
تولد شش ماهگیت مبارک عزیزترینم
دختر گلم نمیتونم احساسم رو درقالب کلمات بیان کنم وبگم که چه حسی دارم از اینکه تورو از خدا هدیه گرفتم با تمام وجودم میگم خدای مهربون شکرت به خاطر این امانت گرانبهایی که بهم دادی.
با بزرگ شدن تو منم چیزهای نازه ای یاد میگیرم وبه عبارتی منم با تو رشد میکنم وهر لحظه از خدا میخوام بهم کمک کنه که مادر بهتری برات باشم .
کلکسیون پستونک های آوینا تا آخر شش ماهگی

همه به جز یکیش که مارک NUK بود ، wee هستن همین مدل رو دوست داشتی دیگه از این ماه پستونک بزرگتر استفاده میکنی عسلم
خوب بزار ببینیم تو شش ماهگی چه کارا کردی اول اینکه انقدر دختر بابایی شدی که وقتی بابا روح اله از سرکار میاد دیگه مامان رو نمیشناسی وهمش چشمای خوشگلت دنبال باباییه
توی این ماه دیگه بدون کمک تونستی بشینی و خیلی هم اصرار داری هیچ وقت دراز نکشی وهمش بشینی
خانوم خانوما انگشتهای پاتم میخوری در هر وضعیتی مثل اینکه خیلی خوشمزس البته بعد از این حرکتت یه نمونه عکس میزارم
یه صداهایی از خودت درمیاری که خیلی جالبه مثل صدای موتور وماشین وکلا گاز دادن در شکلهای گوناگون البته یه کوچولو هم میخوای حرف بزنی وبعضی وقتاهم اوج میگیری که دیگه خیلی خوردنی میشی
آوینا خانوم: بالاخره بعد از اینکه تونستی بشینی برای اولین بار غلت هم زدی البته من شنیده بودم بچه ها اول غلت میزنن بعد میشینن
خدا رو شکر غذاهای مختلف رو هم داریم تست میکنیم که دیگه از شر آلرژی راحت بشیم
عزیز دلم مامان 2 هفته س برگشته سرکار وتو این مدت خونه مادربزرگها بودی یه چندروز پیش مادرجون وعمه بقیش هم پیش مامان جون وخاله وقتی سرکارم خیلی دلم برات تنگ میشه همش میام تو وبلاگت وعکسات رو میبینم البته ساعت کاری دست خودمه واز این بابت مشکل ندارم اما به خاطر آخر سال حجم کاریمون بالاست ولی سعی میکنم زود بیام پیشت.
واکسن شش ماهگی هم زده شد ودیگه تا یکسالگی واکسن نداریم
وسایل مورد علاقه ت هم آبکش آشپزخونه وتسبیحه وبیشتر دوست داری با این چیزا بازی کنی تا وسایل خودت 
از این ماه دیگه قطره آهن ومولتی ویتامین رو شروع کردیم وهمینطور میوه که شامل لیمو شیرین وسیب زرد میشه
واما دیروز مادرجون سفره حضرت ابوالفضل (ع) که برای شما نذر کرده بود رو انداخت البته من چون سرکار بودم کمک چندانی نکردم اما خاله های آوینا وعمه وزن عمو به مادربزرگها کمک کردن دست مادرجون درد نکنه که خیلی زحمت افتاد وحسابی خسته شد ایشالله ائمه اطهار همیشه تو زندگی کمکت کنن عزیزم.
اینم از عکسهای خانوم خانوما کنار سفره وطبق معمول دستت تو دهنته

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

.gif)

سلام سلام صدتا سلام
دیروز تولد بابایی بود و این همزمان شد با عید مبعث
از اونجایی که باید برای انجام کاری میرفتم تهران بنابراین دوباره زحمت پرنسس آوینا افتاد گردن مادر بزرگ وعمه جون . بابایی کیک گرفت وهمه خونه مادرجون جمع شدیم وتولد بابایی دور هم بودیم وخانوم گلم هم حسابی ژست وعکس گرفت وتولد بابایی رو بهش تبریک گفت

عشق من وآوینا تولدت مبارک انشالله سالهای سال سایه ت رو سرمون باشه
واما عکسهای عزیز دل مامان وبابا آوینا خانوم:
اینجا مادرجون وعمه و بابا دارن شکلک وادا درمیارن که خوشگل خانوم سرشو بالا کنه

اینجا هم همه تلاشمون برای جلوگیری از حمله به کیک بود!!!!!!!!

فکر کنم خوشمزه باشه .... از کجاش شروع کنم

قربون خنده هات عسلم

فدای این مدل نشستنت

خانوم

شمع رو میخواد فوت کنه که صد سال زنده باشه

لم دادن خوشگل خانوم

شیرینم میخوام تو این پست فقط قربون صدقت برم که وقتی بزرگ شدی بدونی چه هدیه ای گرفتم از خدا
عزیز دلم قربون خنده های شیرینت که هر صبح با اون لبای خوشگلت بهم لبخند میزنی و صبحم رو پر از امید میکنی
قربون شیطنت هات که هر وقت مچتو میگیرم دوباره با خنده هات و صدا درآوردنات دلمو میبری
فدای چشمای مثل دریات بشم وقتی میبینی من و بابایی کنارتیم همش نوبتی نگامون میکنی ولبخند میزنی
فدای دخترم بشم که با همه خوشرو ومهربونه و دوست داره همه باهاش حرف بزنن و بازی کنن
قربون این پاهای خوشمزه هم برم که عاشقشونم وروزی هزار بار میبوسمشون

میخوام بگم خدای من ازتو سپاسگزارم به خاطر این فرشته مهربونی که برام فرستادی تا عمر دوباره من باشه تا هر لحظه به یاد عظمتت بیفتم و باز هم شاکرت باشم .
بالاخره فرصت کردم بیام بنویسم یه چند روزی گرفتار کارام بودم یه سری کار عقب افتاده داشتم
دختر گلم میخواستم از این ماه که مرخصیم تموم میشه برگردم سرکارم ورفتیم با مامان بزرگ (مامان بابایی) صحبت کردیم که شمارو بزاریم پیشش تا مامان بتونه بره سرکار ودو روز هم رفتم وشما هم خیلی دختر خانوم ومودبی بودی و کلی همکاری کردی واز مامان بزرگ وعمه جون خیلی ممنونم که مواظبت بودن. اما من دو روز بیشتر کار نکردم.............................ای کاش ما بزرگترها کمی از تعارفهای بی موردمان کم میکردیم ومثل شما صاف وساده به همه چیز نگا میکردیم ، ای کاش حرف ودلمان باهم یکی بود ای کاش کمی از صداقت کودکیمان را توشه راه باقی زندگیمان میکردیم و ای کاش های فراوان دیگر.
عزیزم انگار جایی برام نیست واسه درد دل کردن، که اومدم توی وبلاگ تو این کارو میکنم به هر حال از خدا میخوام هرچی که خیر و مصلحتمون توشه رو برامون قرار بده اگه خدا بخواد من میرم سر یه کار دیگه البته یکی دو جا گفتن برم اما راهشون یه کم از خونه دور بود ورفت وآمد طولانی میشد برای همین نرفتم وفعلا در خدمت شما هستم البته فعلا
خوب نازنینم آوینا خانوم دیگه بریم سراغ حرفایی که به خودت مربوط میشه جونم برات بگه خانوم گلم خیلی علاقه داری بشینی و اصرار میکنی جوری که اگه برخلاف میلت درازت کنیم صدات درمیاد
اینم از کادوی 5 ماهگیت

مبارکت باشه دختر قشنگم
البته ما همچنان سراغ کیک تولد نمیریم آخه من وشما که نباید بخوریم برای همین بابایی میگه کیک نگیریم بهتره
غذا هم که میخوری خدارو شکر فقط از سوپ زیاد خوشت نمیاد وبا اکراه میخوری (البته خودمونیم حق داری واقعا سوپت بی مزه س)
وقتی کتابهای تقویت هوش رو باهات کار میکنم به تنها چیزی که نگاه نمیکنی عکساشه اگرهم توجه کنی فقط برای به دهان بردنه وخلاصه خیلی موقع کتاب خوندن یا بهتر بگم کتاب خوردن تماشایی هستی
موقع شیرخوردن هم که جنبنده ای نباید حرکت کنه هر لحظه برمیگردی ببینی کی بود! چی بود! چی شد! کی چی گفت! مخصوصا وقتی خاله پری یا مامان فری پیشمونن شما همه حواست به اوناست ومن مجبورم برم یه اتاق دیگه شیرت بدم
وقتی پستونک از دهنت می افته سریع دست به کار میشی وشصتت رو میخوری وقتی هم با شیشه بهت آب میدیم خودت شیشه رو نگه میداری
اما هیچ خبری از غلت زدن نیست واصلا میونه خوبی با این کار نداری تنبل خانومم
حموم کردن یکی از کارای مورد علاقه جفتمونه هر دوروز یه بار میبرمت حموم وکلی باهم آب بازی میکنیم خیلی کیف میکنی و همش دستات رو محکم میزنی تو آب و میخندی
خیلی هم بابایی شدی
وقتی بابایی از سرکار میاد بهش مهلت نمیدی لباساشو دربیاره وبیاد پیشت وقتی هم که نماز میخونه ازش چشم برنمیداری البته فقط نماز خوندن بابایی برات مهمه به نماز خوندن بقیه کاری نداری
خداروشکر این ماه تونستیم تا حدودی آلرژِی رو شکست بدیم ویه جورایی عقب نشینی کرده ودوست نداریم دوباره ریختش رو ببینیم آره عزیز مامان ما برنده میشیم
این ماه برای اولین بار گذاشتمت توی کالسکه خیلی برات جالب بود اولش انگار تازگی داشت یه کم که توخونه توش نشستی وراه بردمت شروع کردی به خوردن ولیس زدن کالسکه !!!!!!!آخه مگه کالسکه خوردنیه آوینا جون؟